خرید بک لینک
داستان من و ریاضی به نظرم چند سرفصل بزرگ داشته است، یعنی هر وقت با خودم فکر کرده ام که چرا من و ریاضی، و هر وقت کسی از من پرسیده چرا تو و ریاضی، جواب من شامل این چند داستان ثابت بوده است. من همیشه ریاضی را دوست داشتم! از اینکه با مسئله های ریاضی کلنجار بروم و البته کمی بعدتر فهمیدم که با خیلی مسئله های دیگر هم می توانم ریاضیوار برخورد کنم لذت می بردم. برایم جذاب بود که چند فرمول زیبا می توانند این همه حقایق و واقعیت ها را توضیح دهد! (حواسم هست واقعیت و حقیقت متفاوت اند). من شیفتۀ فیزیک هم بودم و این هم برای من جذابیت صدچندانی بر ریاضی می افزود.کودکی من با تصویر دانشمندانی پر شده است که لابه لای برگ های کتاب ها با من حرف می زدند؛ بوی ویژۀ کاغذ را همیشه دوست داشته و دارم. حس و حال قفسه های چوبی کتاب ها، چسبیده به هم در فضاهای فشرده ای که احساس عجیبی از امنیت و آرامش خیال برای من به ارمغان می آورد در کودکی من رسوخ کرده است. هنوز هم در این فضاها که هستم نیمی از من در کودکی مانده است و من نظاره گر سفر در زمان می شوم.در این بین فیزیکدان ها وریاضیدان ها جایگاه فوق العاده ای داشتند، و تلاش من برای فهم حرف هایشان، و درک نگاهشان به طبیعت از پر رنگ ترین خاطراه های زندگی من بوده و البته که همچنان هم هست. من شیفتۀ مفهوم زیبایی فرمول های ریاضی وفیزیک از دیدگاه ریاضیدانان وفیزیکدانان شدم و در زندگی همیشه به دنبال چنان سطحی از زیبایی بودم، هستم و خواهم بود.یکی دیگر از فصل های بزرگ ریاضی من، پرویز شهریاری بود. پرویز شهریاری و کتاب ها و مقاله هایش، تالیف یا ترجمه فرقی نداشت، معلم دقیق و سختگیری بود که بیش از هر کسی به من اوج دقت ریاضی و ارزش استدلال ها را آموخت. من همیشه شیفتۀ قدرت بیان و ق

برچسب: نویسنده: هلیا رادمنش تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 0:38

جایی باش که تو را میخواهند. برای کسانی وقت صرف کن که سپاسگزار تو هستند. برای آنهایی باش که متوجه وجودت هستند. در غیر این صورت چیزی بدست نمی آوری. فقط از عمر می کاهی و بر محنت می افزایی.

برچسب: نویسنده: هلیا رادمنش تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 0:38

برای با هم بودن بهانه زیاد است، برای با هم نبودن هم بهانه زیاد است! داستانِ بهانه ها نیست، داستانِ خودت است! حوادث روزگار تو را در می نوردد بی آنکه حق انتخابی داشته باشی، نمی توانی انتخاب کنی امروز هوای دلت ابری باشد یا آفتابی، طوفانی باشد یا آرام! در بهترین حالت حق انتخاب تو در اندازه ی برداشتن چتری است یا ماندن زیر سایبان کوچکی، یا ماندن در ماشین، و اینها همه تاجایی جوابگو هست که سیل نیاید، سرعت باد از اندازه ای بیشتر نشود و کلی اما و اگر دیگر!به نظرم دلمان باید خوش باشد به دلخوشی های کوچکی وسط سیل حوادث، مثل جزیره ای پرت در خواب اقیانوس!دلخوشی های کوچک هم مشکلات خودشان را دارند، اول اینکه کوچک اند! دقایقی بر حباب زمان جاری اند و بعدش هیچ!!! تا دلخوشی کوچک بعدی که از کجای ذهنمان در اوج نا امیدی برمی خیزد و دوباره هیچ!!! و این چرخۀ ناامیدی است که امیدوارانه از دل ناامیدی جاری است! جاری است! جاری است! فقط جاری است بی آنکه شفا بخش باشد!مشکل بعدی دلخوشی های کوچک این است که فقط دلخوشی اند! ذهنی اند! حتی خیلی وقت ها وجود خارجی هم ندارند! هیچ بهبودی حاصل نمی کنند، چیزی را بهتر نکرده اند، فقط احساسی در ذهن خسته اند و بس! همین و بس! بی وجود!مشکل بعدی دلخوشی های کوچک این است که دل اصلا جای آرزو نیست! شکم ربطی به آرزو نداره! همش زیر سر مغزه! ولی خب شناختن مغز سخته! اینه که دلخوش یه چیز بی ربطی به نام دل شدیم و این شد که دلخوش شدیم!آه!

برچسب: نویسنده: هلیا رادمنش تاريخ: جمعه 13 مرداد 1402 ساعت: 0:38

صفحه بندی